زبان نوشتنم انگار لال شده....بند آمده از سر بی چارگی
واژه بی خدایی برایم زیاد آشناست..... درست شرح حال خرابتر از خراب خودم است...
من و این شب و روزهای تکرار در تکرار.....خسته از بی صفایی خویشم
دلم لذت پرواز میخواد..... دلم روح بزرگ و طبع بلند و دل قرص میخواهد...........
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد ..
عذرها می آورم به درگاهت و ....روز از نو
خدایم.... من از خودم نا امیدم من از خودم بریده م..... تو هنوز هم نگاهم میکنی؟ دوستم داری؟
خدایم عزیز ترین...... عسل ترین لحظه هایم به تو فکر کردن و غرق در هوای تو بودن است....
همینکه برام هیچ حسی شبیه تو نیست.....کنار تو درگیر آرامشم...
آرامشم!.....آغوشت را کم آورده ام...... هستی بخشم..... قرار م بده..... خداجانم
هرگز..... جز برای تو عاشقانه بخوانم؟...هرگز. تو تمام کس و کار منی...... تو نفس نفس هایم را در کنار منی.....
یا مقیل العثرات...... رضا به رضاک......
یادم بده تو رو بخوانم..... خواندنت را قسمتم کن.... ربی
دلگیری های دنیایت..... آه.....