... آقاجان...


تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

                              حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در چهارشنبه سوم آبان 1391 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


سلام آقا.......................

سلام....!


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ساعت 7:46 موضوع | لینک ثابت



خدایم من و امشب و چهارشنبه سوری این آدما.....

من  و تمام لحظه هایی ک در تنهاایی هایم در برابر نگاه مهربانانه ات.... فقظ گناه کردم

منو همین ده سال و پونزده سال و دو سال و .... یک هفته پیش... منو همین یک دقیقه پیش

منو این عمری ک هدیه ام دادی و شاد یا غمگین گذشت و تو همیشه ش بودی

خداجانی..... رحم کن....بر استخوانهای ضعیف و جلد نازکم.....

رحم  کن بر بی کسی ام.....

من نمیخواهم یاغی باشم..... من نمیخواهم نمک به حرامی را پیشه ام کنم.....

ای خدایم.....


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 6:23 موضوع | لینک ثابت


آقا جان.................

جو گیر شدن را برای همیشه خط خطی کنم و..... آدم شوم

آقا جان آخر تا کی با مادرم غریبگی کنم.......

آقا جان!

حال دلم از این  ................................................

آقا جان! آهایی آقایی ک نه میشناسمت. نه میخوامت. نه دوستت دارم. نه....

آره شما.... شما آقا

منو با مادرم آشتی بده آقا.....

آقا مادرمو میخوام.....آقا

میخوام فاطمی بشم...... ای خدا..............

ببار ای بارون ببار....آه مادر


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 6:18 موضوع | لینک ثابت


مادر........

وای بر من ک در عزایتان جشنها دارم برای خودم...................

مادر خودتان عزادارم کنید......

خودتان لباس عزایم بپوشانید مادر


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت


سلام آقای مهربانم.................

داره عید میشه آقا...من واقعا میترسم نکنه سال جدید شه و من قدیمی باشم

خدا...... زبانم بنده از ترس

فقط معجزه

فقط خودت...............

قسم ب جان مادرت مرا مرانی از درت

..........................




 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت



آقا میخواهم دخیل ببندم به .....

به یاد یاد لحظه های بودنت.....

ب تنگ آمدم از بی تویی

عید دارد میشود آقا.....

مثل هر سال و هر ماه و هرروز .... منو و نفهمی ها....

ذستانم یخ زده آقا..... بهاری ام کنید....


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت



سلام وعده داده شده

میلاد نورانی پدر بزرگوارتان مبارک بادا!....

آقا.... زمانه میگذرد ....پیدایتان نکردم و هنوز نفس میکشم...

آقا زندگی بی بودنتان مردگی ست.... منت بگذارید و به حریم دل بیچاره م بازگردید

دستم را محکم بگیرید آقا.... خیلی سرکش شده ام

در آستانه ی سال نو و سن نو و لباس نو

نه نه....! من فقظ میخواهم ثانیه های عمرم همه بوی شما را در مشامم بریزند... همه

همه

بنفســـــــــــــــــــــی انت


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت


میخواهم دختر بدی بشوم آقا

دارم میترسم آقا.....

آی آقا....


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت


سلام آقا

نگاهم نمی کنی؟

خراب کردم...... دستم را محکم بگیر. میخواهم بسازم......

بسازم..... محکم بسازم....


 

نوشته شده توسط بنده ی خدا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت